تقدیم به او که صدایش زندگیست ، مینا
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز
گرچه از درگاه خود می رانیم، اما
تا من اینجا بنده، تو آنجا،خدا باشی
سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسان ها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 10:49 توسط کیا
|
بيتوته كوتاهي است جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي آيد
و روز
شرم ساري جبران ناپذيري ست.
آه
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزي بگوي
درخت،
جهل معصيت بار نياكان است
و نسيم
وسوسه يي ست نابه كار.
مهتاب پاييزي
كفري ست كه جهان را مي آلايد.
چيزي بگوي
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزي بگوي
هردريچه ي نغز
بر چشم انداز عقوبتي مي گشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتي ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاك بنشيني و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز كني.
آه
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي،
هر چه باشد
چشمه ها
از تابوت مي جوشند
و سوگ واران ژوليده آبروي جهان اند.
عصمت به آينه مفروش
كه فاجران نيازمندتران اند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن كه در اشك غرقه شوم
از عشق
چيزي بگوي!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 16:0 توسط کیا
|
دیشب غزلی سرود ،عاشق شده بود
با دست و دلی کبود ،عاشق شده بود
افتاد ،شکست ، زیر باران پژمرد
آدم که نکشته بود...عاشق شده بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 18:32 توسط کیا
|
به قله نگاه می کنی
شوق رسیدن در وجودت بیشتر می شه
قدمهاتو تندتر بر می داری
سنگینی کوله بارت،شیب زیاد،گرمای هوا،خستگی، قدمهاتو سست می کنن
اما شوق رسیدن به قله همچنان به حرکت وامی دارت
قدم به قدم بالا می ری
بالاتر
بالاتر
دوباره به قله نگاه می کنی
دیگه راهی نمونده
انرژِی می گیری
نفس نفس می زنی
چند قدم دیگه
و بالاخره می رسی
حالا تو اوجی
قله
تمام رنج رسیدن رو فراموش می کنی
از لذت پیروزی مست می شی
سرتو بالا می بری تا فریاد بزنی بالاخره رسیدی
نگاهت به قله ی بلندتری میفته که سر به اسمون کشیده...
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 6:58 توسط کیا
|
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کندفقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
زارع
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 16:29 توسط کیا
|
تو کجایی؟
در گسترهی بیمرز این جهان
تو کجایی؟
- من در دوردستترین جای جهان ایستادهام؛
کنار تو.
*
- تو کجایی؟
در گسترهی ناپاک این جهان
تو کجایی؟
- من در پاکترین مقام جهان ایستادهام؛
بر سبزهشور این رود بزرگ که میسراید
برای تو.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 23:20 توسط کیا
|
امروز هوا آفتابی بود ساعت 9 قرار کاری داشتم و باید می رفتم
وقتی پرده رو کنار زدم نور خورشید روی گلهای قالی پهن شد. گرمای آفتاب پاییزی پاهامو گرم کرد
هوس کردم گرما رو با تمام بدنم حس کنم
همونجا زیر نور آفتاب دراز کشیدم بدنم گرم می شد گرما ذره ذره نفوذ می کرد. پلکهام سنگین شدن. نباید می خوابیدم اما هیچ میلی به مبارزه نداشتم و تسلیم شدم. صدای تلفن بیدارم کرد رسول بود که خبر داد قرار به پس فردا موکول شده
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 0:32 توسط کیا
|
می رسه
خیلی زود
خودتم می دونی
اما نمی خوای جدایی رو باور کنی
تا اینکه یه روز به خودت میایی و می بینی داری واسش دست تکون می دی
یه لبخند نشوندی گوشه لبت
یه بغض ته گلوته
تا انتهای سالن با نگاهت بدرقش می کنی
به در خروجی که می رسه بر می گرده و نگاهت می کنه
اونم می خنده و دست تکون می ده
و از در خارج می شه
لبخندت می میره
همون جا
انتهای سالن انتظار
همچنان به در خیره ای
با خودت می گی شاید برگرده
اما می دونی که برگشتی در کار نیست
بغض امونتو بریده
یه صندلی خالی پیدا می کنی و می شینی
زل می زنی به در خروجی
زمان می گذره
صدا توی سالن می پیچه
«پرواز 740 هم اکنون تهران را به مقصد ....»
دیگه چیزی نمی شنوی
دوباره به در خروجی نگاه می کنی
ساعتی بعد توی اتاقت نشستی
از پشت چشمای خیست به عکسش نگاه می کنی
خاطرات ریزو درشت برات زنده می شن
روزها، هفته ها، ماهها، و سالها می گذره
و تو می مونی و یه عکس و کلی خاطره...
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 16:41 توسط کیا
|
آریان محتاط باش
تو گوشهای کوچک داری، گوشهای مرا داری
کلامی خردمندانه بدان بیاویز
اگر باید یکدیگر را دوست بداریم ، نخست نباید از یکدیگر متنفر باشیم
من هزار دالان تو هستم .....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 20:23 توسط کیا
|